❤❤حرفهای دل❤❤

وبلاگ شخصی سیمین



 به وبلاگ بانوی شرقی خوش آمدید


اینا دلنوشته های خودمه  (مخاطب خاص ندارم)

فقط دوست داشتم یه جایی داشته باشم که بنویسمشون

امیدوارم خوشتون بیاد

[ پنجشنبه هفتم شهریور 1392 ] [ 19:30 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


بازم حرف نگفته

 

 

اینبارم که بعد از مدتها اومدم به اینجا بازم پرم از حرفهای نگفته...

میخوام بازم حرفهای نگفتمو توی وبلاگم بزنم...

من میگم...

میگم که دختر اصلا موجود عجیبیه

با اینکه پر از احساسه و همیشه شاد اما...

روزایی هم میرسه که بهونه میگیره ،بد قلقی میکنه

و فقط با محبت آروم میشه و بی توجهی اطرافیانش اونو از پا در میاره

یه دختر به طرز عجیبی محتاج لحظه هاییه که نازش خریدار داره

این ویژگی یه دختره.گاهی غصه ها مجبورش میکنه به گریه

مامان جونم با شمام

خیلی پاپی دلیل گریم نشو

همیشه نیاز نیست دنبال دلیل و چرا باشی تا راه حل نشونم بدی

گاهی فقط باید  بشنوی و بذاری توی بغلت گریه کنم

مامان وقتی باهام حرف میزنی و ازم تعریف میکنی و رضایتتو نسبت به خودم میبنم غصه هام آب میشه

بابا وقتی هرچقدر تلاش میکنم تا حرفاتو گوش کنم و بتونم خوشحالت کنم و بهت بگم چقدر دوستت دارم

اما تو باز یه نفر دیگه رو به من نشون میدی و میگی فلانی فلانه..

از غصه آبم میکنی...

با همه اینها...

من از دختر بودنم راضی ام خیلی خیلی راضی ام

به نظرم خونه هایی که دختر ندارن یه عمر عمر پدر مادر هدر رفته

بابا مبگه:

صبح ها دیدن دخترت با موهای شلخته که بیدار میشه و صبح بخیر میگه و میره موهاشو شونه میزنه و گل سر میبنده و موقع عوض کردن لباسش جیغ میکشه و میگه باباااا نیا توووووو و دور تا دور اتاقش میدوه

دنیای یه مرده

من میگم:

+خدا از زندگیم راضی ام

راضی ام چون حست میکنم

چون تورو هر لحظه دارم

چون تو تنهام نمیذاری همیشه کنارمی

خدا دلم میخواد بشینم یه گوشه و ساعتها بهت نگاه کنم و لبخند بزنم

خدا ازت راضیم

 

 

+خدایا نمیخوام آرامشمو تنهاییامو کسی ازم بگیره

من از دختر بودنم راضی ام لذت میبرم

از لحظه لحظه روزای زندگیم لذت میبرم

از ناز کردنا و ناز خریدنای مامان و گاهی هم بابا راضیم

دوستت دارم خدای خودم

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 12:16 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


چند لحظه آرامش...


هر آدمی تو زندگیش دلخوشی هایی داره

 که شاید برای بقیه قابل درک نباشه و گاهاً مسخره هم بنظر برسه!

چیزهایی تو این دنیا هست ک با دیدنشون سرشار از حس های خوبِ

همراه با دلتنگیِ شدید میشی،

اشیاء ای ک شاید تو این دنیای رنگُ وارنگ حرفی برای گفتن نداشته باشن

اما با دلت حرف ها دارن.

یادگاریایی از آدمای خاص زندگیت ک هرچند پیشت نباشن

یا حتی زیرِ خروار ها خاک باشن اما...

ی حسیو تو وجودت زنده کنن ک انگار

کنارتن، پیشتن، دوستت دارن، براشون عزیزی و ...


وقتایی ک دلم میگیره

جعبه مخصوص این وسایل رو از تو کمد میارم بیرون

و شروع میکنم ب دیدن چیزایی ک بارها و بارها دیدم

اما انگار از دیدنشون سیر نمیشم!

شاید خیلیا  درک نکنن ک چرا ی دختر 21 ساله انقدر این وسایل قدیمی براش با ارزشن!


+چند وقتیه ب سرم زده تو یکی از چندین دفترچه ی یادداشتی ک نمیدونم چرا فقط دوس دارم بخرم و استفاده نکنم شروع کنم ب نوشتن ! ی وقتایی کلی حرف دارم برای زدن ولی نه اینجا و نه هیچ جای دیگه و با هیچ کسی نمیتونم در موردشون بگم، شاید هم شروع کنم ب نوشتن!


[ دوشنبه هفتم بهمن 1392 ] [ 18:50 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


پاییز امسال

من دیگر آن دخترک سر به هوای دیروز نیستم...

کسی چه میداند حجم تمام تلخی لخظه ها که در این یک سال بر من گذشت؟

پاییز امسال آنقدر عجیب است، آنقدر غریب است...

خدا هم گمانم نداند چه میکند بامن

نه!

هنوز یک نیمکت هست که میشود،نشست و فکر کرد کجایه کار غلط بود؟

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


[ جمعه یکم آذر 1392 ] [ 15:27 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


این زمان از زندگی

گاهی احساس می‌کنم این زمان از زندگی من دوره‌ای است که دیگر تکرار نخواهد  شد

و اگر تکرار شود...نمی‌دانم به این شگفتی خواهد بود یا نه...

187.png


[ یکشنبه بیست و یکم مهر 1392 ] [ 22:16 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


دلم میخواست ولی...

عكس دختران تنها وغمگين 1


دلم میخواست می تونستم از همه چیزهایی که ذهنم رو مشغول کرده بنویسم

از همه اتفاقاتی که این مدت افتاده

از احساسات متناقضی که وجودم رو پر کرده

ولی...

نمیشه

نمی تونم

همین که میام اینجا زبونم بند میاد

یه چیزی دائما توی ذهنم تکرار میشه که

ننویس

نگو

حرف نزن

همه چیز رو برای خودت نگه دار

انگار که حرف زدن از بار فکرم کم میکنه

و من محکومم که اینبار به تنهایی تصمیم بگیرم

محکومم که خودم باشم

و زجر بکشم

و دست و پا بزنم

ولی آخرش خودم تصمیم بگیرم

و پای تصمیمی که گرفتم بایستم

نمی دونم این اتفاقات باید میفتاد یا که نه

نمی دونم حکمت خدا از اینهمه درد چیه

اما مطمئنم که خالی از حکمت نیست

تصور روشنی از آینده ندارم

اما احساس میکنم همه این اتفاقات بظاهر بد یه سرانجام خوب خواهد داشت

نمی دونم کی و کجا و تحت چه شرایطی من به این نتیجه میرسم که این اتفاقات مزخرف به نفعم بوده

ولی چون همیشه همین بوده 

اینبار هم حتما همین خواهد بود

[ جمعه دوازدهم مهر 1392 ] [ 21:54 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


چهارشنبه3/7/92


کاش همه مشکلات زندگی آدم

با یه قرص خوردن و یا آمپول زدن حل میشد

مدت هاست واسه یه دردهایی هیچ راه حلی پیدا نمیکنم

واسه دلخوری هام واسه غصه هام

واسه حرفای نگفتم

هیچوقت نتونستم حرفامو بزنم

هیچوقت...

هرچیم که گفتم اونی نبوده که میخواستم

فکر کنم دیگه از اون مرحله عبور کرده باشم

که دلم بخواد با یه نفر درد دل کنم

آدمهایی که تا وقتی براشون جذابیت داری که سکوت کنی

حرف بزنی خسته کننده میشی ..روحیشونو میگیری

بهت میگن دیگه اینجوری حرف نزن..


خدایا من با توام حرف نمیزنم

شاید چون میدونم خودت داری میبینی

دیگه حرفی نمیمونه

البته خودمم از تکرار خوشم نمیاد

تو چی؟خوشت میاد

یه خصلت خوبی بهم دادی

اینکه از کسی ناراحت نمیشم

اگرم بشم همون لحظه ست



خدایا این زندگیو بدون تو نمیتونم تحمل کنم

همیشه کنارم باش



+تلخ ترین پیاده روی عمرم در چهارشنبه3/7/92


+و دیگر...

ودیگر هیچی از من نمی ماند................  

                                            چهارشنبه3/7/92

[ چهارشنبه سوم مهر 1392 ] [ 21:46 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


دنیای کوچیک خودم



بعضی آدم ها رو اصلا انتظار نداری یه سری رفتارا رو ازشون ببینی... یعنی

پیش خودت فکر می کنی این که هر روز می آد دانشگاه و می ره و سرش به

کار خودش گرمه...

ولی بعد می بینی نه...

انگاری تو همه ی اون زمانایی که تو حال خوبی نداشتی، توو خودت بودی،

پکر بودی و فقط می رفتی دانشگاه و برمیگشتی خونه بدون هیچ فعالیت

مافوق درسی ای، اون تو رو زیر نظر داشته...

و بعد می بینی تعداد این آدما داره روز به روز زیاد می شه... کم کم به روت

میارن که :فلانی! ما می بینیم تو یه چند وقتی خوب نیستی... دیگه مثه قبلا ها

نمی گی بخندی... تو کارای غیر درسی دانشکده شرکت نمی کنی...

اول بهشون لبخند می زدم... و می گفتم دارن اشتباه می کنن! خودمم هم

نمی دونستم چمه... یعنی اصلا فکرشم هم نمی کردم چیزیم باشه...خیلی

قاطعانه بهشون می گفتم : من به این خوبی! چی شده که این حرف رو می زنین؟!

می گفتن : حالا نمی خوای به ما نگو.. ولی مشکلتو حل کن...

یکیشون می گفت: تا فلان روز بت وقت می دم حالتو خوب کنی... وگرنه دیگه روت حساب باز نمی کنم، تویی

که وقتی من حالم بده اونجوری دلداری می دی و کمک می کنی وقتی نتونی به خودت کمک کنی واسم میشکنی...

و من "فقط" یه دلیل می خوام واسه " خودم" که چرا حالم اینجوریه... کافیه کسی پیشم نباشه... کافیه یه

مدت تنها باشم... نمی گم دیوونه می شم! ولی تا مرز دیوونگی جلو می رم... اینکه با گوشی تلفن بخوام کانال تلوزیونو عوض کنم و با کنترل تلوزیون بخوام زنگ بزنم...

سرگیجه ای که باعث شد از پله ها بیفتم و بعدش بشینم سر پله خیلی اروم گریه کنم...

همون جا بشینم تا آخر سر...

می دونی...

دارم به این فک می کنم که هر کدوم از ما تو دنیای خودمون، تو همونی که شخصیه... همونی که هیچکسه

هیچکسه هیچکس ازش خبر نداره یه رازی داریم... نمی خوایم به کسی بگیم. شاید فک می کنیم از

مالکیتمون بهش کم می شه... شاید...

ولی یه همچین چیزی من هم دارم... یه دنیای خیلی کوچیک قد فقط خودم... با کلی خیال و تصویر از انبوه

آدمایی که دورم هستن یا نیستن...

اینقدر این چند وقت چپیدم تو این فسقل دنیای شخصی خودم که بدنم کوفته شده...

اونقدر که دلم می خواد ازش بیام بیرون، دست و پامو باز کنم و اونقدر بکشمشون تا خستگی ازشون در بره...

اما چرا این کار رو نمی کنم؟


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ] [ 13:34 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


رویای قدیمی...

امروز چرکنویس پاک یکی از دلنوشته های قدیمی را پیدا کردم

كاغذش هـنوز


از آواز آن همه واژه بی دریغ سنگین بود


از باران آن همه دریا


از اشتیاق آن همه اشك!


  کاش میشد ، زندگی بدون حسرت باشد

خدایا؟؟؟؟؟؟؟

رویای مرده من کجا زنده خواهد شد؟

می بینی ؟


برگ تانخورده آن چرکنویس قدیمی


دوباره از شکستن شیشه ی پر اشک بغض من تر شد!


[ جمعه هجدهم مرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


وجدانم...

وقتی حس میکنی کسی را رنجانده ای جایی از وجودت شروع به درد کشیدن میکند.

مگر درد هم کشیدنی است؟

مثل سیگار که میکشندش...

از درد میگفتم..

از اینکه درد دارد

وجدانم را میگویم...

گاهی شروع به درد میکند و با هیچ مسکن و دارویی تسکینی برایش نمی یابم.

هرچه میکنم آرام نمیشود

فقط یک راه چاره دارد

اینکه...

مانند نوزادی در آغوشش بگیرم و برایش لالایی بخوانم آنقدر آرام در گوشش نجوا کنم تا به خواب برود.

تنها مشکل اینجاست که اگر خوابید راه بیدار کردنش را نمیدانم

و وجدان تنها چراغ روشن انسانیت است در این روزها...

به همین خاطر است که این روزها درد را تحمل میکنم اما خوابیدن وجدانم را نه...

چه میگفتم؟

آهان...

از درد میگفتم...

می خواستم دلیل وجدان دردم را بگویم که راه به بیراهه کشیده شد...

این روزها عجیب فکر میکنم ایستگاه آخر زندگیم تا ناکجا آبادیست که تمام احساسات پاک و ظریف دخترانه ام

در آنجا به نابودی کشیده خواهد شد

مگر این هم کشیدنی است؟

یا این منم که همه چیز را کش میدهم...

راه تمام کردن نمیدانم به همین سبب است که ادامه میدهم...

درد میکند...

وجدانم را میگویم

درد میکند و من خسته ام از این دردهای بی درمان

باید جایی توقف کرد تا نفسی تازه کنم

خوب که نگاه میکنم میبینم که سالهاست ایستاده ام

سالهاست حرکتی نکرده ام

شاید این درد وجدانم نیست

زخم بستریست که وجودم را به آتش میکشد

و شاید زخم بستر هم نوعی وجدان درد باشد

دقیق نمیدانم اما میدانم جایی از وجودم درد میکند

عجیب درد دارد


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

زمان چه زود می گذره و چقدر ساده نگارشم عوض می شه... دلم اون جور نوشتن رو

می خواد. اما دوست دارم شاد بنویسم. می خوام شاد باشم. دلیل واسه شاد بودن

کم ندارم...




[ شنبه پنجم مرداد 1392 ] [ 21:2 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


واسه ابراز وجود

ای سرنوشت

از تو کجا می توان گریخت؟

من راه آشیانه خود را از یاد برده ام!

یک دم مرا به گوشه ای رها مکن!

بامن تلاش کن که بدانم نمرده ام!

ne-2



ادامه مطلب
[ چهارشنبه دوم مرداد 1392 ] [ 23:52 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


چندان هم ساده نیست...

گاهی که می نویسم گم می شوم در میان واژه ها، غرق می شوم در خاطره ها، مات و مبهوت پر می شوم از

دلتنگی... گاهی که می نویسم دور می شوم از امروز و پرت می شوم میان گذشته... کنار آنان که دوستشان می دارم...

گاهی که می نویسم پر می شوم از تردید و ای کاش ها...

پر شدم از دلتنگی برای روزهای خوب با هم بودنمان، با هم خندیدنمان، با هم شیطنت کردنمان...

پر شدم از دلتنگی، از دور هم جمع شدن های دست جمعی.. از حال و احوال پرسی های بی انتها... از خسته نباشید گفتن ها...

پر شدم از دلتنگی آن نگاه های آشنا، آن لبخند های صمیمی....

آن زمان ها غریبه نبودم، مبهوت نبودم...

پرم از دلتنگی گذشته،... پرم  از یادش بخیر چمران... پرم  از یاد کنسل کردن امتحان ها...

یادش بخیر، آن وقت ها پروانه ای برای بودن بود... این روزها شادی ها هم نمی توانند شادم کنند!!!  نه که نمی

خواهند، می خواهند، اما پروانه نیستند، پروانه می خواهم...

گاهی هم دلم گرامی ها می خواهد که گرامشان بدارم... وحدتی که وحدت به پا چیند و بچه ها را یک دست

آماده اردو کند... شاید هم سپیده که سنگ صبورم باشد... و شاید پری که خیلی دیرتر از آنچه باید شناختمش...

دلم خیلی ها را می خواهد، با هم بودن ها را می خواهد....

تحمل دلتنگی چندان هم کار ساده ای نیست...


امروز وقتی قسمت نظرات تایید نشده رو نگاه کردم و دیدم یکی از دوستام برام نظر گذاشته که

نثرت قشنگه و چرا نویسندگی رو امتحان نمی کنی اول خنده ام گرفت چون از دیروز تا حالا اون 2

امین نفری بود که این پیشنهاد رو بهم می داد. خنده ام گرفت چون حس کردم یهو آدما

استعدادهای نشکفته من رو متوجه شدند

منم نوشتن رو دوست داشتم


شاید بتونم با واژه ها بازی کنم، شاید بتونم به یه نحو جدید اونا رو کنار هم بچینم اما، اما فقط

چیدن کلمه ها کنار هم مهم نیست... دکتر شریعتی وقتی دکتر شریعتی شد و کویر و گفتگوهای

تنهایی و حج و پدر مادر ما متهممیم و... نوشت که تونست کلمات رو کنار هم بذاره و ناگفته هاش

رو بیان کنه... ناگفته حرفای قشنگیه که یه ذهن خلاق و تحلیل گر می تونه اونا رو بیان کنه... و من

که خالیم از همه چی، حرفی واسه گفتن ندارم... شاید حق با مامانم بود که معتقد بود نویسندگی

راه من نیست و حتی هدف مهمی برای رسیدنم نیست....


دلم می خواد بنویسم، اما هر چی فکر می کنم حرفی واسه گفتن ندارم... آدمی

که حرفی نداره یعنی خالی شده؟ یعنی بی معنی شده؟ یعنی پوچ شده؟

[ پنجشنبه سی ام خرداد 1392 ] [ 22:55 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


قسمت هایی از کتاب های...


قسمت هایی از کتاب های مورد علاقه ام رو توی ادامه مطلب گذاشتم

دوست داشتید بخونید


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 ] [ 22:0 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


شکسته است...

هرکاری می کنم که کلمات را به دام بیاندازم تا بتوانم

چیزی بنویسم ، نمی توانم .......


این روزها...

دستم به نوشتن نمیــــــــــــرود

تقصیر من نیست

نوک مدادم شکسته است

دلم هم ...

چه بگویم؟

آن هم شکستـــــــه است!!!


[ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 9:52 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


میدونی چیه خدا جون

کمی دلم تنگ شده ، ولی هر چقدر فکر کردم نفهمیدم برای چه کسی دلم تنگ شده؟ فقط

میدونم دلم تنگ شده.... ! همین! شاید برای خدا.


میدونی چیه خدا جون، بهت قبلا هم گفته بودم، من بنده پر توقعی هستم، اگه سلام میدم حتما


منتظر جواب سلام می مونم، اگه قدم بر میدارم، منتظرقدم بعدی از طرف تو هستم... و من الان


بشدت نیاز دارم که تو بغلم کنی و من با تمام وجود حس ات کنم...!

من می نویسم همه آنچه که در ذهنم می آید، به تصویر می کشم واژه

هایی را که تنهاییم را پر

کرده اند، من از تمام آنچه در من وجود دارد می نویسم،
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:15 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


کمی درد دل....



 خدا"دلم هوای دیروز را کرده،هوای روزهای کودکی را .دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی

بردارم،آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد،دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و

دوباره

تمرین کنم،الفبای زندگی رامیخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را

شکستند،دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان،هر چه میخواهید بکشید،این بار

تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تودلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم،آن را نچینم چون گل بی

وفاست.دلم میخواهد ...اما... می شود باز هم کودک شد؟؟؟


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ] [ 19:52 ] [ بانوی شرقی ] [ ]


باز هم باران......


عکس های عاشقانه زیر باران

وقتی باران می بارد.....

 انگار عاشق تر می شوم

نمی دانم باران چه نسبتی دارد

 با غمی که بر جانم ریخته ای. باران ،باران، باران و باز هم باران....


ادامه مطلب هم دوست داشتید بخونید...


ادامه مطلب
[ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 19:8 ] [ بانوی شرقی ] [ ]